این روزها
.
آن نمازجمعه از آخرین نمازهایی بود که، خانوادگی، این طرفها آمدیم. این بار، از کثرت جمعیت، و کثرت نسبی سبزها در آن میان، میپندارم که "پیشبینی"ها محقق نخواهد شد؛ هر چند، گویا قدرت "پیشگویی"های پیامبرانه را دست کم گرفتهام و این بار، شر این "افراد مشکوک"، علاوه بر نوری، دامن کروبی و غفاری را هم خواهد گرفت.
مهاجرانی اما این بار نیست؛ همانطور که آن خانمی که عذر خواسته بود هنگام فرارش داخل جوی افتاده بود دیگر نیست. خدا هر دو را بیامرزد.
*
مردم: سکوت
بعد از چند بار تکرار، بلندگو: مرگ بر آمریکا
مردم: مرگ بر روسیه
ب: مرگ بر اسرائیل
م: مرگ بر چین
ب: خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست
م: خونی که در رگ ماست، هدیه به ملت ماست
ب: ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده
م: موسوی آزاده، آماده ایم آماده
بلندگو، بی خیال میشود: الله اکبر
مردم: الله اکبر!
*
داخل 16 آذر، میخواهیم از رهنما بپیچیم، اما تا براون (همان انگلیسی "خبیث"ی که معلوم نیست بین انقلاب و کشاورز، چرا سعی میکند 16 آذر را به کارگر برساند) پایین میرویم. از پایین مردم را به بالا میرانند و با آنها که از بالا به سمت پایین میروند، تقاطع 16 آذر و براون ازدحام شده است.
به فاصله چند متری جمعیت، پایینتر در 16 آذر اشکآور میزنند. ازدحام اجازه فرار و متفرق شدن نمیدهد. برای آرامش، شروع میکنم به مسخره بازی که باد هم، که دود اشکآور را سمت ما میآورد، این وسط با آنها است، که سوزش چشم و گلو مجال نمیدهد. راهی برای فرار نیست، بالای نردههای کنج میجهم. سعی میکنم یادم بیاید باید از زمین ارتفاع گرفت یا نه. فرقی نمیکند. پایین میپرم و ترجیح میدهم بایستم و به جای فرار، کمتر نفس بکشم و اجازه بدهم اشک آور واکنش اش را با عرقهایی که شرشر میریزند تمام کند و صورت را هم، علاوه بر دل و گلو، بسوزاند.
م، که جلوتر بود، با چشمان بسته میچرخد و صدا میکند و بسته ی سیگارش را میخواهد. بسته ی سیگار را در میآورم، اما برای روشن کردن اش نه آتشی هست و نه نفَسی. چندتایی که نفس یا آتش دارند میآیند و سیگار بر میدارند. یکی هم به او میرسانم، که باز، جلوتر، اشکآور میزنند. راهی نیست، باید دوید. تند و تند، میان جمعیت اشکآور میاندازند. یکی دو تایی اش را یکی دو نفری بر میدارند و این ور و آن ور میاندازند. میسوزیم و میدویم. مسنترهایی هستند که حالشان بدتر است؛ آخر، این جا نمازجمعه بوده و قرار نبوده تنها چریکهای جوان بیایند. چندتایی سرخ شدهاند و نفسشان بند آمده و مردم سعی میکنند توی صورتشان دود فوت کنند یا نفسشان را برگردانند. چندتایی هم لب جوی نشستهاند و دلشان را گرفتهاند و عق میزنند. باقی را هم، که نمیتوانند بدوند، بقیه سعی میکنند همراه خود بکشند.
*
*
جلوتر که میرویم، یکی از موتورها به زور خودش را به پیادهروی نزدیک هتل میرساند، و با قیافه ای سرخ و چشمانی اشکریز، از م، که سیگار در دست دارد، به اشاره دود میخواهد. حرف نمیتواند بزند و نفس اش بالا نمیآید. موتوری دیگر، که او هم اشکآور خورده است، نزدیک اش میآید و جلیقه اش را باز میکند، تا راحتتر نفس بکشد. تا او مشغول دود گرفتن است، و تا آتشی برای روشن کردن سیگاری دیگر بجوییم، سی چهل موتورسوار دیگر اضافه میشوند. همه سرخ شدهاند و نفس شان بالا نمیآید و اشک میریزند. اغلب شهرستانی اند.
موتورسواری که مسئول فیلم گرفتن از پیادهرو بود و م از او صورت میپوشاند هم هنوز مشغول فیلم گرفتن از این صحنهها است. نمیدانم فیلمِ نیروهای ضدشورشی که از اشکآورهای خودشان زمینگیر شدهاند، یا فیلم اغتشاشگرهایی که دارند به آنها کمک میکنند، به چه کارشان میآید. باقیمانده ی پاکت سیگار توی چشم و صورت شان دود میشود، و قدری بهتر میشوند. هنگام فوت کردن دود در چشم یکی از سربازها، کسی میگوید ببین، این همان اشکآوری است که پایین به مردم میزدید، ببین چه طور است. میگوید باور کن من نزدم، من اگر بخواهم بزنم اول ماسک خودم را میزنم.
*
کسی میگوید گویی امشب "اکبر"ش بلندتر است.