Saturday، July 18، 2009

این روزها

.

خیابان "طالقانی"، روبروی دری که عبدالله نوری را چند سال پیش آن‌جا گیر انداخته بودند، ایستاده‌ایم و تا نماز تمام شود، روی روزنامه پاره ای که به زور پیدا کرده ایم، از شدت گرمای آسفالت این پا و آن پا می‌کنیم.

آن نمازجمعه از آخرین نمازهایی بود که، خانوادگی، این طرف‌ها آمدیم. این بار، از کثرت جمعیت، و کثرت نسبی سبزها در آن میان، می‌پندارم که "پیش‌بینی"ها محقق نخواهد شد؛ هر چند، گویا قدرت "پیش‌گویی"های پیامبرانه را دست کم گرفته‌ام و این بار، شر این "افراد مشکوک"، علاوه بر نوری، دامن کروبی و غفاری را هم خواهد گرفت.

مهاجرانی اما این بار نیست؛ همان‌طور که آن خانمی که عذر خواسته بود هنگام فرارش داخل جوی افتاده بود دیگر نیست. خدا هر دو را بیامرزد.

*

*
بعد از نماز، بلندگوهایی که نصفه و نیمه روشن می‌شدند، به تمامی و با قوت تمام روشن می‌شوند. بلندگو از جمعیت می‌خواهد به اطلاعیه‌هایی که پخش می‌شوند و تجمع‌ها، اعتنا نکنند و تنها به او گوش کنند و شعارهای او را تکرار کنند:

بلندگو: الله اکبر

مردم: سکوت

بعد از چند بار تکرار، بلندگو: مرگ بر آمریکا

مردم: مرگ بر روسیه

ب: مرگ بر اسرائیل

م: مرگ بر چین

ب: خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست

م: خونی که در رگ ماست، هدیه به ملت ماست

ب: ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده

م: موسوی آزاده، آماده ایم آماده

بلندگو، بی خیال می‌شود: الله اکبر

مردم: الله اکبر!

*

**

داخل 16 آذر، می‌خواهیم از رهنما بپیچیم، اما تا براون (همان انگلیسی "خبیث"ی که معلوم نیست بین انقلاب و کشاورز، چرا سعی می‌کند 16 آذر را به کارگر برساند) پایین می‌رویم. از پایین مردم را به بالا می‌رانند و با آن‌ها که از بالا به سمت پایین می‌روند، تقاطع 16 آذر و براون ازدحام شده است.

به فاصله چند متری جمعیت، پایین‌تر در 16 آذر اشک‌آور می‌زنند. ازدحام اجازه فرار و متفرق شدن نمی‌دهد. برای آرامش، شروع می‌کنم به مسخره بازی که باد هم، که دود اشک‌آور را سمت ما می‌آورد، این وسط با آن‌ها است، که سوزش چشم و گلو مجال نمی‌دهد. راهی برای فرار نیست، بالای نرده‌های کنج می‌جهم. سعی می‌کنم یادم بیاید باید از زمین ارتفاع گرفت یا نه. فرقی نمی‌کند. پایین می‌پرم و ترجیح می‌دهم بایستم و به جای فرار، کمتر نفس بکشم و اجازه بدهم اشک آور واکنش اش را با عرق‌هایی که شرشر می‌ریزند تمام کند و صورت را هم، علاوه بر دل و گلو، بسوزاند.

م، که جلوتر بود، با چشمان بسته می‌چرخد و صدا می‌کند و بسته ی سیگارش را می‌خواهد. بسته ی سیگار را در می‌آورم، اما برای روشن کردن اش نه آتشی هست و نه نفَسی. چندتایی که نفس یا آتش دارند می‌آیند و سیگار بر می‌دارند. یکی هم به او می‌رسانم، که باز، جلوتر، اشک‌آور می‌زنند. راهی نیست، باید دوید. تند و تند، میان جمعیت اشک‌آور می‌اندازند. یکی دو تایی اش را یکی دو نفری بر می‌دارند و این ور و آن ور می‌اندازند. می‌سوزیم و می‌دویم. مسن‌ترهایی هستند که حال‌شان بدتر است؛ آخر، این جا نمازجمعه بوده و قرار نبوده تنها چریک‌های جوان بیایند. چندتایی سرخ شده‌اند و نفس‌شان بند آمده و مردم سعی می‌کنند توی صورت‌شان دود فوت کنند یا نفس‌شان را برگردانند. چندتایی هم لب جوی نشسته‌اند و دل‌شان را گرفته‌اند و عق می‌زنند. باقی را هم، که نمی‌توانند بدوند، بقیه سعی می‌کنند همراه خود بکشند.

*

*

*توی کارگر، موتورهای ضدشورش مانور می‌دهند. پرایدی را که بوق زده است، به اشارت فرمانده، خدمت می‌رسند. راننده را، که التماس می‌کند، پیاده می‌کنند و سمت موتور می‌برند؛ دیگر سواره را روی زمین می‌خوابانند و می‌زنند. مردم دورتادور خیابان ایستاده‌اند و جرئت نمی‌کنند دم برآورَند. پسری کنارمان هنوز تلفن اش را -برای تماس یا فیلم گرفتن، نمی‌دانم- بیرون نیاورده که یکی از موتورها -که گویا دیگر وظیفه ی خاص برخورد با "ژورنالیسم موبایلی" به آن‌ها محول شده است- سراغ اش می‌آید. دختر همراه اش التماس می‌کند؛ لطف می‌کنند، تنها موبایل را می‌گیرند و پرت می‌کنند و می‌شکنند.

کارگر را که بالا می‌رویم، دختری از ته دل جیغ می‌زند: "مرگ بر بسیجی". سر بر می‌گردانم، نوجوانی است، روسری اش روی شانه افتاده و آشفته می‌دود. چند موتوری داخل جمعیت را نگاه می‌کنند. یکی می‌گوید دورش را بگیرید، نیابندش. صدایی می‌گوید مادر، چادرت را بده. م زیر لب زمزمه می‌کند: "برادر بسیجی، چرا برادر کشی". مردی مسن، که جانمازی دست اش است و ماسکی به صورت دارد و جلوتر با همسرش می‌رود، بر می‌گردد و می‌گوید این‌ها بسیجی نیستند، وحشی اند، به مردم هم رحم نمی‌کنند. معلوم نیست آن موقع که ما رفتیم جنگیدیم، کجا بودند که حالا بسیجی شدند. زن می‌گوید خدا لعنت شان کند، که طاقت شنیدن حرف مردم را هم ندارند.

*
*

به پارکینگ طبقاتی فاطمی که می‌رسیم، آماج اشک‌آورها شده است. عده ای با باتوم از خروجی ماشین‌ها، که یک ماشین در دهانه اش قصد خروج دارد، می‌زنند و وارد می‌شوند. باقی بیرون ایستاده‌اند و مسلسل‌وار به طبقات مختلف، که چند نفری از آن‌ها سر بیرون کرده‌اند، شلیک می‌کنند. گویا عکس می‌گرفته‌اند.

جلوتر که می‌رویم، یکی از موتورها به زور خودش را به پیاده‌روی نزدیک هتل می‌رساند، و با قیافه ای سرخ و چشمانی اشک‌ریز، از م، که سیگار در دست دارد، به اشاره دود می‌خواهد. حرف نمی‌تواند بزند و نفس اش بالا نمی‌آید. موتوری دیگر، که او هم اشک‌آور خورده است، نزدیک اش می‌آید و جلیقه اش را باز می‌کند، تا راحت‌تر نفس بکشد. تا او مشغول دود گرفتن است، و تا آتشی برای روشن کردن سیگاری دیگر بجوییم، سی چهل موتورسوار دیگر اضافه می‌شوند. همه سرخ شده‌اند و نفس شان بالا نمی‌آید و اشک می‌ریزند. اغلب شهرستانی اند.

موتورسواری که مسئول فیلم گرفتن از پیاده‌رو بود و م از او صورت می‌پوشاند هم هنوز مشغول فیلم گرفتن از این صحنه‌ها است. نمی‌دانم فیلمِ نیروهای ضدشورشی که از اشک‌آورهای خودشان زمین‌گیر شده‌اند، یا فیلم اغتشاش‌گرهایی که دارند به آن‌ها کمک می‌کنند، به چه کارشان می‌آید. باقی‌مانده ی پاکت سیگار توی چشم و صورت شان دود می‌شود، و قدری بهتر می‌شوند. هنگام فوت کردن دود در چشم یکی از سربازها، کسی می‌گوید ببین، این همان اشک‌آوری است که پایین به مردم می‌زدید، ببین چه طور است. می‌گوید باور کن من نزدم، من اگر بخواهم بزنم اول ماسک خودم را می‌زنم.

*

شب، چند نفری، توی ایوان خانه ی یکی از دوستان الله اکبر می‌گوییم.

کسی می‌گوید گویی امشب "اکبر"ش بلندتر است.

Wednesday، July 01، 2009

برای تاریخ

.
باز حکایت آن بیانیه، پس از آن شنبه خونین، تکرار می‌شود.
بیانیه ی نهم را می‌خوانم و می‌گریم؛ از شوق یا درد، نمی‌دانم.
.

Friday، June 12، 2009

تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن


1. در این نگرانی و اضطراب شب آخر تنها می‌توان نوشت. تا پیش از این مجال نوشتن نبود. وقتی قدری مجال پیدا شد، چنان سیلِ شگفتی‌ها و پدیده‌ها جاری شد که تنها باید به تماشا می‌نشستی و داده‌ها را مشاهده می‌کردی. جامعه‌شناس درست و حسابی اگر بودی این روزها، باید درس و کتاب و تئوری را رها می‌کردی و فقط میان جمعیت می‌چرخیدی. دفترچه یادداشتت را بر می‌داشتی و فقط شعارها را تند و تند، اگر می‌توانستی به سرعت تولیدشان برسی، می‌نوشتی؛ تا بعد، اگر قریحه و شعور تولیدشان را داشتی، به تحلیل‌شان برسد. دوربینت را بر می‌داشتی و تند و تند، اگر به سرعت وقایع می‌رسیدی، عکس می‌گرفتی؛ تا بعد به تفسیرشان برسی.

2. این اولین انتخابات رقابتی درست و حسابی جمهوری اسلامی بود. تا این جا را می‌گویم، و بعد از این، که تقلب بشود یا نشود، منظورم نیست. تاکیدم هم روی قسمت رقابتی و پایاپای بودن است. با تمام بالا و پایین‌ها و حصرها و محدودیت‌ها و قاعده‌شکنی‌ها، این اولین انتخاباتی بود که در آن حقیقتا رقابتی در کار بود، و به دو یا چند طرف رقابت فشار می‌آمد، و برنده در آن معلوم نبود. پیش از این، معمولا این رئیس جمهور بر مصدر امور بود که دوباره انتخاب می‌شد و کاندیدایی غیر از او شانسی برای انتخاب شدن نداشت. بعد از هشت سال هم، ملاکِ اول (تلاش و فشار) نقض می‌شد و اگر اتفاقی هم مثل دوم خرداد 76 می‌افتاد و کسی مثل خاتمی رئیس جمهور می‌شد، برای این انتخاب شدن سختی چندانی نمی‌کشید و از بد یا خوشِ حادثه انتخاب می‌شد، بی آن که کارزاری طولانی در مصاف با کاندیدای رقیب برای این تصدی داشته باشد. انتخابات سال 84 را نیز به این معنا رقابتی نمی‌دانم، چون باز کاندیدایی که رئیس جمهور شد نه از پس تلاش و فشاری طولانی برای جذب آرای بیشتر، که با تغییرِ نظرِ نهادهای فراساختاری در شب آخر، و رای سیستماتیک و تشکیلاتی در دور اول انتخاب شد؛ و در دور دوم هم نانِ تقابل با دیوی به نام هاشمی را خورد.

این اولین انتخاباتی است که رقابتِ لب به لب و پایاپای در آن وجود دارد، و از همین رو دو (یا چند) طرفِ ماجرا برای جذب خُرده خُرده رای‌ها با هم زورآزمایی می‌کنند، و هر چه در توان دارند در صحنه می‌آورند. و هم از این رو است که تقلب در آن نقش بسیار تعیین کننده دارد. سازماندهی برای جابه‌جایی رایی در حدود 10 درصد می‌تواند سرنوشت این انتخابات را عوض کند، و نه تنها بازی را به دور دوم نرساند، بل‌که کاندیدایی که ممکن است در دور اول برنده باشد را در همان دور اول بازنده کند (این را با این فرض می‌نویسم که آقای موسوی و آقای احمدی نژاد هر کدام حدود 40 درصد، کم و بیش، رای داشته باشند).

3. از همین رو، می‌تواند آخرین انتخابات رقابتی در جمهوری اسلامی نیز باشد. در این شرایط رقابت لب به لب، هیچ صاحب قدرتی نمی‌تواند از وسوسه 10 درصد تقلب برای حفظِ قدرت چشم بپوشد. این کاری است که با کودتای نرم ممکن است: با سازماندهی تشکیلاتی برای اولا رای تشکیلاتی و سازمانی بالا، و بعد تقلب سیستماتیک در هر قسمتی از فرآیند رای‌ریزی و رای‌خوانی. و اگر لازم شد، بعد از آن، کودتای کمی تا قسمتی سخت، برای مهار کردن موجِ اعتراضاتِ مردمی متعاقب.

و من تقریبا مطمئن ام اگر چنین اتفاقی بیفتد شبکه ای که قدرت را در دست می‌گیرد به این زودی‌ها دیگر نه آن را و نه نهاد انتخابات و رکن جمهوریت را پس نخواهد داد. تفکر حاکم تفکری است که چهار سال است برای محو رکن جمهوریت تلاش می‌کند، و مانیفست آن حکومت اسلامی یا دولت کریمه است، با ویژگی‌های "مردمی بودن و کارآمدی" (همان زمان، از «ذبح جمهوریت به تیغ کارآمدی» نوشتم؛ باید عوام‌فریبی هم به قسمت دوم آن اضافه می‌شد). این حکومت ایدئولوژیک، در بعد سیاست خارجی، به تقابل معتقد است و بنیان‌های مشروعیت و منافعش را بر ضدیت با "دشمن"، با آمریکا و اسرائیل، بنا می‌کند و افکار عمومی کشورهای مسلمان یا ضعیف را هدف می‌گیرد. در داخل نیز، تمام همّ خود را مصروف دو وجه عمرانی و نظامی می‌کند: عمران برای آن که رضای نسبی مردم را فراهم آورد (البته این حصر فعالیت‌ها در فعالیت‌های عمرانی دلایل دیگری هم دارد: این که سپاه جز این کار بلد نیست، این که رنیس جمهور قبلا شهردار بوده است، و این که زودبازده است. کلا توجه این نظام ایدئولوژیک به "زودبازده" بودن معانی تلویحی و تصریحی قابل توجهی دارد). و وجه نظامی، برای آن که قدرت جنگ و دفاع در برابر همان "دشمن" خارجی را داشته باشد؛ دشمنی که خواسته‌هایی هم چون دموکراسی و حقوق بشر دارد، که از بیخ با مبانی و مطاوی این نظام ناسازگار است.

4. ما هستیم، اما کم هستیم. همان روز 3 تیر 84 که بعد از شنیدنِ خبر بر سر زنان در میان راهروی دانشکده بر زمین نشستیم، در میان درد و دریغ فریاد می‌زدم که ما اقلیت ایم، و برای مقابله با دیکتاتوری اکثریت باید با تمام اقلیت‌ها متحد شویم. یک درس اگر آن فاجعه داشت، این بود که سندِ مخالفت‌ها و نارضایی‌های مردم از حاکمیت را، مثل هشت سال پیشش، به نام خودمان و دموکراسی و عقلانیت نزنیم. این ملت به تمامی از آنِ ما نیست؛ ما به تمامی از این ملت نیستیم. دیدیم که ممکن است این ملت آن قدر به ستوه بیاید که اتفاقا خردگریزی و پوپولیسم و بنیادگرایی را، تنها به آن خاطر که نارضایی‌های اقتصادی و اجتماعی و سیاسیش را فریاد می‌کند، انتخاب کند.

حالا چهار سال از آن روز گذشته، و از آن همه فریاد چیزی به عمل تبدیل نشده؛ مثل همیشه. با آن پیش‌زمینه اگر نگاه کنی، وضع امروز امیدوارکننده است: ما[1] خیلی هستیم؛ گر چه آن‌ها هم خیلی هستند. همین که می‌توانیم گُله به گُله از دل زمین بجوشیم و بی هیچ سازماندهی در خیابان‌ها روان شویم و برای مدتی شهرِ خاکستری را سبز کنیم، تا خوابِ تمامِ سازماندهی‌ها و خودکامگی‌ها را دست کم چند شبی بیاشوبیم، خود خیلی است. این شهرگردی‌ها و گفتگوهای میدانی و راه‌پیمایی‌ها و اجتماع ها، نوعی وزن‌کشی هم بود؛ هر چند تقابل و قطبیت نیز آفرید.

5. فضا شدیدا دو قطبی شده است. دیگر هواداران با هم حرف نمی‌زنند. اوایل میدان‌های شهر غریب بود. آدم‌های این شهر، با فاصله‌های نجومی از همدیگر، که تا پیش از این یا نمی‌توانستند همدیگر را تحمل کنند، یا نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند که با همدیگر حرف بزنند، در اثر فشاری که آزاد شده بود، در میدان‌ها جمع می‌شدند و به جبران تمام منع‌ها و حرف‌نزدن‌ها یک ریز حرف می‌زدند و بحث می‌کردند و خودشان و نظرشان را "مطرح" می‌کردند. کم بودند کسانی از طرفداران رئیس جمهور فعلی که نفهمم‌شان، یا بتوانم از آن‌ها متنفر باشم. گویی گسل‌های اجتماعی این شهر و مردمانش، که در اثر جبر و سرکوب دور از هم نگاه داشته شده بودند و فرصتِ سرباز کردن نیافته بودند، یک‌باره فعال شده اند و در کنار هم نشسته اند و به آرامی با هم از تنش‌ها و فاصله‌های دیرین و دیرپایشان می‌گویند.

اما وقتی تنش‌های سیاسی از بالا شدت گرفت، تنش‌های اجتماعی در پایین نیز بالا گرفت. تنش و تقابلی که در لحن محمود احمدی نژاد، دروغ‌هایش، و افشاگری‌ها و پرونده‌روکردن‌هایش بود، و بعد، شدتِ برخوردِ صریح و عریانِ حریفان با این رفتار و گفتار، بلافاصله به هواداران منتقل شد. حالا دیگر گفت‌وگو بی‌معنا است؛ یارگیری‌ها شده است و خط‌کشی‌ها معلوم است. دیگر روزِ نبرد است. تمام حق، در برابر تمام باطل. و پیدا است که هر گروه حق و باطل را از دید خود معنا می‌کند.

هر اتفاقی که در این انتخابات بیافتد، این شدت از تقابل، چه از پایین در سطح اجتماعی و چه در بالا در جغرافیای نیروهای سیاسی، به سادگی قابل مدیریت و کنترل نخواهد بود. نه رئیس جمهور فعلی در صورت تداوم می‌تواند پس از این همه تخریب به عنوان رئیس جمهوری ملّی سر بر آورَد، و نه مخالف او در صورت انتخاب می‌تواند به راحتی با تضادی چنین شدید با حامیان رئیس جمهور فعلی، که هم وزن سیاسی و هم وزن اجتماعی خواهند داشت، به راحتی کنار بیاید.

6. آقای خامنه‌ای اگر تیزبین باشد، نباید جلوی این موج بایستد. این حضور میلیونی می‌تواند "نظام" را چند سالی بیمه کند، حتی بیشتر از دوم خرداد 76. نظام در صورتی که مسئله را امنیتی نکند، و داستان‌هایی مثل انقلاب مخملی را جدی نگیرد و احساس ناامنی نکند، می‌تواند یک مرگ قطعی را به شکل سکته ای خفیف یا نیمه خفیف رد کند. احمدی نژاد به مجسمه تمام رذائلی تبدیل شده است که تا پیش از این به نظام نسبت داده می‌شد. در تقابل با او، هر سیمایی نورانی است. به هر که حمله کند، فرشته ای می‌شود که تصویرش در مقابله با سیمای شیطان تطهیر می‌شود. بخشی از شکل گرفتن تصویر میرحسین موسوی نه معلول تلاش خود او برای این کار، که محصول تقابلش با احمدی نژاد و ویژگی‌های اخلاقیش در آن مناظره بود. امام و شهداء و دهه شصت و حتی این اواخر آقای هاشمی، توانسته‌اند از نمد این تقابل کلاهی بدوزند و بدبینی و فاصله ایجاد شده در این سال‌ها را در بین عامه مردم از بین ببرند. آیا نظام حازمانه منافع بلندمدتش را به خواسته‌های کوتاه‌نگرانه ترجیح خواهد داد؟ آیا عقلانیتِ درکِ خطرِ برخورد و سرکوب را خواهد داشت؟ پاسخش فردا معلوم می‌شود. فعلا، تا آن وقت، گویا باید «چشمان‌مان همه به آن کانون رهبری باشد»، که به طرز غریبی ساکت است.

7. من می‌ترسم. گویا خرداد ماهِ ترس و دلهره است. دوست از فرنگ آمده ای می‌گفت «این انتخابات مسیر زندگی خیلی از خارج نشینان را کاملا عوض می‌کند... من طاقت این یارو را ندارم». نمی‌دانم چرا این همه خارج‌نشینان را نمی‌فهمم: نه در تحلیل‌ها و نظرهای‌شان، و نه در خواسته‌ها و ترجیح‌هایشان. من نگران همین داخل‌نشینان ام. که اگر این انتخابات مسیر زندگی خارجی‌ها را عوض می‌کند، برای داخلی‌ها این انتخابات مسئله مرگ و زندگی است. من طاقت چهار سال دیگر فاشیسم و پوپولیسم و لمپنیسم، و دروغ و وقاحت و تحقیر را ندارم. من طاقتِ باختن مقابل اتحاد شوم زر و زور و تزویر، و جعل و قلب و تقلب را ندارم. کاش عاقل باشند. کاش آسمان این بار یاری کند، که زمین را طاقت باری چنین گران نیست.

من می‌ترسم.

شب (یا صبح؟) 22 خرداد 1388، تهران



[1] این "ما" ابهام مفهومی و تعریفی بسیار دارد. می‌دانم. عجالتا اما سلبی تعریف می‌شود، و از آن جا که طرف مقابلش را سخت می‌شناسیم (می‌شناسیم؟) و از آن می‌هراسیم، علی العجاله و بالضروره از خیر یا شر تعریفش می‌گذرم. وقتی نیست.

Sunday، June 07، 2009

فاشیسم فاشیسم می‌آورد.

Sunday، May 17، 2009

همین تضادها است دیگر. وسطِ شهر شلوغ نشسته ای، مشرف به خیابانی که هر ثانیه آوای موتوری گوش اش را می‌خراشد، و "شهر خاموش" می‌شنوی. در ویرانه‌سرایی که به طنز یا طعنه کوشک اش می‌خوانند. آباد قصری است، قصر ویرانه. به قول بچه‌ها، خسته.

شهرْ شلوغ است یا خاموش؟ کوشک یا کوخ؟

چرا وقتی می‌دویم دیگر نمی‌توانیم بنویسیم؟ چرا دنیا و آخرت جمع نمی‌شود؟ چرا وقتی می‌گرییم دیگر نمی‌توانیم بدویم؟


***

صدای زن می‌گوید: آقا! آقا!

"آ" را می‌کشد و به "ق" که می‌رسد در دست‌انداز می‌افتد و فرود می‌آید و الف آخرش را می‌خورد.

دیرت شده. این روزها مدام دیرت می‌شود. یعنی وقت‌هایی هست که دیرت نمی‌شود. مدام باید عذر بخواهی که چرا در یک زمان دو جا نیستی، جوری که انگار شرط مکان و زمان مندی ماده را فراموش کرده باشند، یا تو باید از مادی بودن ات شرمسار باشی.

{وقتی دیرت شده باشد، وقت فکر کردن نداری. به پیش‌فرض‌ها باید بسنده کنی، اولین فرضیه‌ها و سریع‌ترین استنتاج‌ها. نباید با زمان لاس بزنی. ثانیه‌ها ارزشمندتر از آن اند که تمام فرض‌های محال و جهان‌های ممکن را وا برسی. این کارها برای فیلسوف‌ها است، که ذهن شان را با جهان عوض کرده اند، یا عارفان، که دنیا را با دل شان. سری سرد که دل در کار و بار جهان دارد را با اتفاق و خرق عادت کاری نیست. و این سر و دلِ سرد را وقت ایستادن و تامل کردن در کارِ یکی از هزاران گداپیشه ی زالوصفتی که از دل‌نازکی آدمیان نان می‌خورند و بنیان‌های اجتماع را در هم می‌ریزند نیست. رحمِ دل را اگر کنار می‌گذاشتند همان گداپروران، و به عواقب واقعی عمل شان می‌اندیشیدند، درمی‌یافتند که برای تمام افراد اجتماع به‌صرفه‌تر، و اخلاقی‌تر است که عنانِ عمل را به دست این دل ندهند.}

این‌ها همه در سر می‌گذرد و قدم‌ها را تندتر می‌کند.

چندقدمی که جلوتر می‌روم، کسی با لباس کار از تعمیرگاه اش بیرون می‌آید و به سمت زن می‌رود. دور می‌شوم اما زیر چشم مرد را دنبال می‌کنم، تا به بارِ زن می‌رسد و خم می‌شود و برش می‌دارد. قدم کند می‌کنم و مدتی مردد می‌ایستم و برمی‌گردم. عذر می‌خواهم که صدای اش را نشنیده ام. مرد می‌گوید من می‌برم. پلاستیک را، که یک هندوانه هم توی اش است، او بر می‌دارد و شانه تخم مرغ را، برای جبران، من دست می‌گیرم. مقصد زن با محل کار مرد فاصله دارد، اما در مسیر من است. قدری جلوتر مرد عذر می‌خواهد و بر می‌گردد و پلاستیک را من دست می‌گیرم و شانه تخم مرغ را خودِ زن برمی‌دارد. تند می‌روم و عقب می‌مانَد.

قدری جلوتر می‌ایستد و عذرخواهانه می‌گوید تازه قلب اش را عمل کرده و نمی‌تواند تند برود یا بارِ سنگین بردارَد. این بار پا و دل با هم کند می‌کنم.

{تندی دست و قدم به فرمان خود نیست. از ذهن و دل مشغول دستور می‌گیرند. از چشمانی که چنان به افق خیره شده است که پیش پا نمی‌بیند. از سری چنان ترسان یا دلی چنان شائق که نزدیک را نمی‌بیند. وقتی می‌خواهی بهشت بسازی، یا از دوزخ می‌گریزی، باغِ زیر پای ات را نمی‌بینی. قطعیت و قاطعیت تو جوازِ زیر پا گذاشتن هر چیزِ خُرد است. کارِ دلِ کورِ گرم نیست، حساب عقلِ سردِ عاقبت‌اندیش است. چه باک اگر سبزی خُرد را زیر پا له کنی، وقتی در اندیشه بهشتی سراسر سبز ای؟ چه باک اگر خُردک سبزینگی ای را بخشکانی، وقتی در تدبیر پایان خزانی بی‌کران ای؟ و کدام خردمند عقل‌پیشه ای، به نام شاعرمسلکی و رومانتیک‌مآبی، از خیر کثیر برای شرّ قلیل می‌گذرد؟ باید رفت، که دیر است. اگر لحظه‌هایی چون این بگذارند.}

می‌ایستم. عذر می‌خواهد که راه اش دور است، و می‌خواهد که بارش را همان جا بگذارم و از این جا به بعد را خودش ببرد. می‌ایستم. نگران است که دیرم نشود، و می‌خواهد راه بیافتد. می‌ایستم. قدری نفس تازه می‌کنیم، و بعد، آرام که می‌شویم، راه می‌افتیم.

بار را درِ خانه که می‌گذارم و بر می‌گردم، باز با همان لحن "آقا"ی اش را می‌کِشد و تشکر می‌کند و دعا که "آقا، دعا می‌کنم خدا هر چی می‌خوای به ات بده، آقا!"

Tuesday، April 21، 2009

اول اردیبهشت ماه جلالی...

.
خسته و کوفته، بی یک قران پول در جیب، قراضه ماشین را به سوی دریا می‌رانیم.
سر چهارراه که می‌ایستیم می‌گوید چنان سالی بیاید که بخوانیم "چنان قحط سالی شد اندر دمشق، ...".
پارک که می‌کنیم و هیکل‌های خرد و خمیرمان را بیرون می‌کشیم، از مقارنه‌ی قحطی و ترک عشق می‌گوییم و عطف نظرِ شیخ اجل به سلسله مراتب نیازها. رگ سعدی‌پرستی اش بالا می‌زند و می‌پرد سرِ منبرِ مألوفِ سعدی‌ستایی. رهای اش کنی به جای هرمِ مازلو می‌گوید هرمِ سعدی.
.

متن و حاشیه

با تاخیر:

اصرار دارد هر چه را می‌گوید به مبانی نظری موید کند. نمک‌گیری و حق‌گذاری نسبت به یک لطف احتمالا جزء عام‌ترین و بدیهی‌ترین پدیده‌های روان‌شناسی عامیانه است. اما وقتی می‌خواهد درباره ی پدیده ی روانی ای که در اثر رشوه دادنِ دولت برای خرید رای مردم ایجاد می‌شود حرف بزند از مردم‌شناسِ آمریکایی ای می‌گوید که روی فرآیند روان‌شناختیِ هدیه گرفتن کار کرده.

*

از عکسی می‌گوید که دیده و در آن چند بچه ی روستایی سرهای‌شان را پایین انداخته بودند و "هدیه" می‌گرفتند. از عزّت نفسِ خورد شده شان می‌گوید؛ می گوید شما جوان اید، می‌فهمید. می‌گوید به طور خاص باید فکر کنیم تا این محور را نقد کنیم. و در حاشیه اضافه می‌کند که: البته طوری که کسانی که این هدیه‌ها را گرفته اند احساس توهین و تحقیر نکنند.

*

همین جزئیات و حواشی است که آدم‌ها را متفاوت می‌کند. نه شیاطین، که فرشتگان هم در همین جزئیات اند. بیرون جلسه از این جور حواشی صحبت‌های اش می‌گوییم. فکر می‌کنم با این اشرافیت و وسواس اخلاقی ای که دارد چه طور می‌تواند با لمپنیسم و بی‌اخلاقی رقیب (/رقبا) در طول کارزار بر بیاید؟


Saturday، April 11، 2009

.

هر چه هیولا بزرگ‌تر می‌شود، بی‌هویت‌تر می‌شویم:

وقتی همه بر هیولا ایم، هیچ یک با هم نیستیم.

.

Wednesday، March 25، 2009


.

وارد که می‌شوی روی تابلویی نوشته این اراضی سال 61 از دست متجاوزان بعثی پس گرفته و آزاد شده. حدود بیست هزار هکتار است. روی ضلع غربی زمین که می‌رانیم جاده ی اهواز خرمشهر موازی مان است. پنجاه کیلومتری خرمشهر است و عمود بر جاده که بروی چند دقیقه ای به مرز می‌رسی. جاده پرتردد است، ترددی که بخش زیادی اش به خاطر کاروان راهیان نور است. دور و نزدیک بازمانده‌های خاکریزها پیدا است. خود زمینِ زیرِ کشتِ نیشکر هم چند وقتی است تمیز شده. هر چند هنوز، مثل هفته ی قبل، باقی‌مانده‌هایی مثل گلوله ی قدیمی توپ در آن پیدا می‌شود.

از سر پست‌های برق که بر می‌گردیم، از طرح‌های هاشمی تعریف می‌کند و از زمین که بیابانی ناامن و لم‌یزرع بوده و بیست سال زحمتی که کشیده شده تا به این جا رسیده و هفت هزار نفری که سر کار آورده. از دولت می‌نالد که بودجه را کم کرده، و این که بدون نظر کارشناسی فکر می‌کند این جا به درد نمی‌خورد و باید جمع شود، و از افتِ تولید و شکرهایی که همین طور وارد می‌شود. به سفرهای استانی و وعده‌ها که می‌رسد، از گنجینه ی حکایات عامیانه، حکایت پادشاهی را تعریف می‌کند که به اهواز آمده بوده و شاعری که در مدح اش شعر می‌گفته و شاه خوش اش می‌آید و وعده ی پول و زمین به او می‌دهد. بعد که از وعده‌ها خبری نمی‌شود و شاعر پی‌گیر می‌شود، پادشاه در مشاعر شاعر شک می‌کند و می‌گوید تو چیزی گفتی که من خوش ام بیاید، من هم چیزی گفتم که تو خوش ات بیاید، دیگر پی‌گیری ندارد.

*

.

به شهر بر می‌گردم و تا ساعت پرواز، در شهر پرسه می‌زنم. وضع عجیبِ خاک _زمینی که دیروز با خون پس اش گرفته‌اند، و امروز مین و گلوله ی توپ پنهان اش را می‌روبند و آب شور اش را می‌کِشند تا در آن کار کنند، و از آن شکری بگیرند که به دلایل مختلف* وارد می‌شود تا اشتغال و تولید از بین برود_ باید در هوا هم ادامه پیدا کند. صبح هوا خنک بود و صاف، حالا اما گرما و خاک و طوفانی که نوید اش را داده بودند کم کم شروع می‌شود.

به پارکی رسیده‌ام که تندیس شهدای شهر را در ورودی اش گذاشته‌اند. ایستاده‌ام و تاریخ تولد جهان آرا و دقایقی و علم‌الهدی و دیگران را از تاریخ وفات شان کم می‌کنم، که طوفانِ خاک بالا می‌گیرد. سینمایی رو‌به‌روی پارک است، بلیطی می‌خرم و در تنها مأمن پاک و خنک آن حوالی می‌خزم. تنها یک چیز می‌تواند این آشفته بازار را تکمیل کند: ملتقای لمپنیسم و ابتذال و تهوع، در چیزی که مسعود ده‌نمکی فیلمِ دفاع مقدس اش نامیده، و با اصرار سریال اش را ادامه می‌دهد.

پس از چند دقیقه دل‌آشوبه ی اولیه، سعی می‌کنم از فیلم فاصله بگیرم و فیلم‌ساز را تحلیل کنم:

جابه‌جا به این فکر می‌کنم که چه قدر پوپولیسم و لمپنیسم فیلم با گفتار رئیس جمهور فعلی هم‌سو و هم‌خوان است. چه مشابه هر دو به جنگ می‌نگرند (مشابهتی که بخشی اش از حاشیه‌ای بودن هر دو در آن واقعه بر می‌آید). چه قدر نظرشان درباره ی ناسیونالیسم باسمه‌ای که تبلیغ اش می‌کنند شبیه است (ناسیونالیسمی که فقط وسیله است و در واقع برای چیز دیگری می‌خواهند اش). چه شبیه به هر چیز عامه‌پسند و جالبِ مخاطب، از فوتبال و حواشی اش تا رقص و آواز و الفاظ و شوخی‌های مبتذل و حتی رکیک، متوسل می‌شوند (تا چند دقیقه باور نمی‌کردم آقای ده‌نمکی، در سینمای جمهوری اسلامی، برای جذب مخاطب، به این حد از وقاحت تن دهد؛ هر چند از کوزه همان برون تراود که در او است).

هر چند البته تفاوت‌هایی هم هست. ده‌نمکی هنوز جوانی است که (شاید) صادقانه به دنبال هویت می‌گردد، هر چند این هویت‌جویی اش به اندازه ی افق فکری و شخصیتی و ظرفیت و فهم کوچک اش از جنگ باشد، و هر چند این هویت‌جویی با تاییدات معنوی و سیاسی و مالی بارگاه الوهی موید و محکم شده باشد. بر ده‌نمکی خرده نمی‌توان گرفت اگر در تصویر اش از جامعه و جنگ دانشجو تنها به شکل "منافق" مضحک و کلیشه‌ای وطن‌فروش ظاهر می‌شود. که دانشگاه ندیده است و افق فکری و شخصیتی اش را تنها همان حضور نیم بند اش در جنگ شکل داده، و از همان منظر هم همه ی جهان را می‌بیند و تفسیر می‌کند. گیرم با همین افق محدود و تجربه ی ناقص نهایت تلاش اش برای حضور عقاید و زندگی متفاوت دیگران این باشد که آن‌ها هم "اگه خوب نگاه کنی می‌بینی ته دل شون به اون چیزایی که من و تو اعتقاد داریم یه اعتقادکی دارن". اما احمدی‌نژاد، گر چه موید به همان تاییدات معنوی و سیاسی و مالی است، نه دغدغه ی هویت‌جویی جوانی را دارد که شخصیت اش شکل نگرفته است (که، برعکس، چنان شکل‌گرفته و متصلب و معتمد به نفس است که هیچ گمانِ ضعف و خطا بر دل اش نمی‌گذرد، حتی اگر در خیابان یک طرفه ای باشد که همه از روبه‌رو می‌آیند)؛ نه می‌توان این گفتار و رفتار مشابه و همسوی اش را شخصی و بدون برنامه‌ریزی دانست؛ و نه دانشگاه ندیده است. هر چند او هم، به شکلی دیگر و در سطح و مقامی دیگر، فکر کند که تمام دنیا ته دل شان به چیزهایی که او اعتقاد دارد اعتقاد یا اعتقادکی دارند، یا باید داشته باشند.

.

.

* مثلا باج دادن دولت به مصرف کننده برای ارزانی و جلب رضایت و نشان دادن کارآمدی، دلالی و مافیای واردات، ناتوانی در تبدیل ارز نفت، تثبیت قیمت ارز، ...

Sunday، March 22، 2009

نوروز

.

بی نور

تمام روزها شب است،

شب که نو نمی‌شود.

.

روز از پیِ روز

شب همان شب است،

سیاه‌تر و قدیم‌تر.

.

سیاهی ریشه می‌دواند،

درد تنها کهنه می‌شود،

و هر بهار

_ بی بهار _

زمستاني دیگر است.

.

.

.

.


***

حاشیه.

سبزی را یارای آن نیست که سیاهی را بپوشانَد.

سیاهی تنها با سپیدی پاک می‌شود،

سپیدیِ سردِ برف (هم‌چون امنِ گرمِ مرگ):

"زمستان گرم مان می‌داشت

زمین را با برفِ فراموشی‌ می‌پوشانْد،

و آن کَمَک زندگی را

با ریشه‌های خشکیده می‌پرورْد"

*

حاشیه بر حاشیه.

افسردگی و پژمردگی، همان قدر که از شور و شادی و هیجان از-دست-گریخته یا به-دست-نیامده می‌گریزد (و چون می‌خواهد و نمی‌یابد اش در فراموشی پس اش می‌زند) {ذمّ و تقبیح بهار در قسمت اول نوشته ی الیوت: 1-4}، به بی‌نشاطی و سکون و آرامِ افسردگی و دل‌مردگی هم وابسته می‌شود و دوست اش می‌دارد {مدح و تحسین زمستان در قسمت دوم نوشته: 5-7}. از این جا است که تناقض‌ها سر بر می‌آورند: سردی گرمی می‌آورد، افسردگی دل‌خوشی، و غمْ آرام.

.

Tuesday، March 17، 2009

پراکنده

.

ایثار و فداکاری آقای خاتمی در این دوره بی‌شک قابل احترام و مستحق ارج‌گذاری است. هم‌چنین اخلاق‌مداری آقای خاتمی، و قدرت‌طلب نبودن شان نیز شایسته ی تکریم و تحسین است. این‌ها همه فضایلی است که این روزها به تاریخ پیوسته است.

اما: آیا این اخلاق سیاسی وظیفه‌باور نمی‌توانست قدری نتیجه‌نگری را هم لحاظ کند و تبعات تصمیم خود را هم در نظر بگیرد، و دست‌کم تا بعد از تعطیلات نوروزی دست نگه دارد؟

.

گویا بعضی از اطرافیان گفته‌اند بعد از تعطیلات نوروزی دیگر نمی‌شود نیروها را برای حمایت از آقای موسوی هماهنگ کرد. سوال این است که حالا می‌شود؟ با این وضع روانی پیش آمده پس از انصراف خاتمی، که از چشم آقای موسوی و بازیِ دیرآمدن اش دیده می‌شود. آیا این جور استعفا دادن وضع همان آقای موسوی را هم در میان طرفداران و آرای احتمالی اش بدتر نمی‌کند؟ یا این که باید باز هم پیچیده‌تر فکر کرد، و گمان کرد که این هم جزئی از بازی حساب‌شده انتخاباتی است؟ یا شاید این را هم باید باز ذیل مبحث تبعات مثبت ناخواسته تاویل کرد؟

*
نکته ی دیگری که از جمله در همین بیانیه ی انصراف پیدا است، تصور آقای خاتمی از خودش و انقلاب و اخلاق و آقای موسوی است، که گمان می‌کنم روشن است به تحلیل‌ها و پیشنهادهایی از این جنس اجازه نمی‌دهد (در بخش پیشنهادی: نمی‌داد).
مسئله این است که خیلی وقت‌ها نیاز به طبعی نقاد و ذهنی وقاد و اندیشه ای تحلیلگر و پیچیده نیست؛ همین اخبار و گفته‌ها را درست پی‌گیری کنیم، خیلی چیزها را بهتر می‌فهمیم و قضاوت‌های مان واقع‌بینانه‌تر می‌شود.

*

کسانی دیگر هم هستند که کماکان به تحلیل‌های "حسی-شهودی" خود ادامه می‌دهند (پیشتر این تحلیل‌ها نام دیگری داشتند). روی این تحلیل‌ها نمی‌توان "شرط" بست، اما باید آن‌ها را "مطرح" کرد:

"بدين ترتيب من گمان مي‌كنم كه آقاي موسوي ممكن است به صورت كانديداي نظام در آيد هر چند كه نه ‏مطمئنم و نه شاهد و قرينه‌اي براي آن دارم. فقط منطق امور اين را ايجاب مي‌كند، اما منطق امور حسي ‏شهودي است، هر چند كه آن را بايد مطرح كرد، ولي روي آن نمي توان شرط بست."

در این مورد هم، به جای تحلیل‌های "منطقی" و "حسی-شهودی"، قدری اخبار خواندن و به "واقعیات" توجه کردن شاید مفید باشد. علی الخصوص، خواندن کیهان، که مدتی است در مقام حاقّ واقع (همان نومن کانتی) به حساب می‌آید.
برای مثال این یادداشت مدیر مسئول، که پس از پای‌کوبی و دست‌افشانی پیدا و پنهان به مناسبت انصراف آقای خاتمی، پروژه ی خاتمی را بسته و پروژه ی موسوی را لانچ می‌کند:

"کیهان پیش از این احتمال داده بود که آقای مهندس موسوی نامزد نهایی جبهه اصلاحات و اعلام حضور آقای خاتمی با هدف زمینه سازی برای حضور ایشان صورت گرفته است. در این باره گفتنی است که اگر آقای مهندس موسوی با تابلوی جبهه اصلاحات به صحنه می آمد ناچار بود سوابق ناخوشایند مدعیان اصلاحات را با خود حمل کند که نتیجه آن، خدشه دار کردن سوابق و خوشنامی خود در دوران نخست وزیری بود و اگر بدون تابلوی جبهه اصلاحات به صحنه می آمد، برای این سؤال پاسخی نداشت که چرا طی 8 سال حاکمیت مدعیان اصلاحات بر قوه مجریه و 4 سال حاکمیت آنان بر قوه مقننه و هجوم آشکار و بی پرده آنها به اسلام، انقلاب، امام و... سکوت کرده است؟! مدعیان اصلاحات، خط امام(ره) را شایسته موزه تاریخ می دانستند! می گفتند اصلی ترین مانع دموکراسی آن است که در ایران هنوز خدا زنده است! اسلام را برای 1400 سال قبل مناسب می دانستند! فرهنگ شهادت را خشونت طلبی معرفی می کردند! از سرمایه داران حمایت می کردند، امام حسین(ع) را قربانی خشونت جدش رسول خدا(ص) در صدر اسلام می دانستند، محرومان و مستضعفان را مسخره می کردند! تن دادن به باج خواهی آمریکا را «عقل گرایی» می نامیدند!... و آقای مهندس موسوی نه فقط در مقابل تمامی این اقدامات ناپسند مدعیان اصلاحات سکوت کرده بود، بلکه به عنوان «مشاور ارشد» در کنار آقای خاتمی بود.

با توجه به نکته فوق، تنها راه برای آقای مهندس موسوی این بود که با تابلوی مشترک از «اصلاح طلبی و اصولگرایی» وارد صحنه شود. یعنی دقیقاً همان که ایشان به هنگام اعلام رسمی نامزدی خود بر آن تاکید ورزید.

3- برخی از شواهد دیگر نیز احتمال یاد شده را قوت می بخشد از جمله آن که مدعیان اصلاحات از یکسو به آراء هواداران خود برای مهندس موسوی نیاز دارند و از سوی دیگر به رأی- هرچند اندک- طرفداران اصولگرایی به ایشان امید بسته اند. اما مشکل اصلی آن است که سکوت مطلق مهندس موسوی در برابر ناراستی ها و مواضع و عملکرد ناپسند اصلاح طلبان جای چندانی برای حمایت اصولگرایان از ایشان باقی نگذاشته است و هواداران جبهه اصلاحات نیز شعارهای جدید ایشان را نمی پسندند. شاید دقیقا به همین علت و برای عبور از این عقبه است که سایت های وابسته به اصلاح طلبان به یکباره با چرخشی نزدیک به 180 درجه، سعی می کنند موسوی را بیرون از جبهه اصلاح طلبان معرفی کنند!! چرا؟! احتمالاً با این هدف که توجه برخی از اصولگرایان به وی را جلب کنند!

و در این باره گفتنی های دیگری نیز هست."
.
ابتنای رفتارها و تحلیل‌ها و سیاست‌های خود بر مخالفت با "دشمن" چیزی است که این سال‌ها افراط در آن و کاریکاتور شدن اش را کم به سخره نگرفته‌ایم. اما گویا گاهی بهره‌هایی از حقیقت هم در آن هست، مخصوصاً وقتی روزنامه‌ای کانون "اطلاعات" و قدرت، و منشأ تحولات و تصمیم‌های مهم بعدی باشد.
.
از این‌ها گذشته، نکته ی جالب دیگری هم در آن نوشته وجود دارد، که دست کم از منظر روان‌شناسی قابل اعتنا است. این که چه طور نویسنده ی محترم کینه‌های شخصی خود را از زبان دیگران عقده‌گشایی کرده، و با آراستن اش به علامت تعجب و "عرض پوزش" های متعدد، سعی در پنهان کردن خوشحالی آشکار خود از بیان آن‌ها کرده. فرازهایی از اقوال اطرافیانی که به تعبیر نویسنده آقای خاتمی نگران "ریسک" شان است این طور نقل می‌شود:

"
... ]می‌گویند[ خاتمی شبیه شاه سلطان حسین صفوی است که -با عرض پوزش- عرضه اداره کشور را ندارد! ما از ابتدا می دانستیم که خاتمی با ما - حزب مشارکت و سازمان مجاهدین- فرق دارد، او یک روحانی است و گروه خونش با اصلاح طلبان نمی خواند! خاتمی مرد شنا در استخر است و توان شنا کردن در دریا را ندارد! خاتمی- باز هم با عرض پوزش - اردک لنگ است و کاری از او ساخته نیست!..."

***
از همه ی اینها گذشته، رئیس جمهور هم، در آخرین مراحل پیش‌انتخاباتی، طبیعتا، به جاهایی مثل کردستان سفر می‌کند (همان جایی که می‌گویند خاتمی می‌خواست سفرهای استانی اش را از آن جا شروع کند، اما به خاطر تهدیدهای امنیتی بر حذر اش داشتند)، و برای شان نه از چند سال گذشته (گذشته‌ها که گذشته)، که از چند سال آینده می‌گوید:

"دولت اعلام می کند کردستان توانایی و شایستگی آن را دارد به فضل الهی و به همت خود مردم و با خدمتگزاری دولت ظرف مدت چند سال به یکی از پیشرفته ترین استانهای کشور تبدیل شود...."

هم‌چنین، با در نظر گرفتن افزایش این سفرها در روزهای منتهی به انتخابات، و خستگی‌‌های جسمی و ذهنی متعاقب آن‌ها، می‌توان ادامه ی داستان‌های علمی تخیلی ای از این دست را هم، حتی بیش از پیش، انتظار داشت.




Monday، March 09، 2009

امام‌زاده

.

سه تایی تنگ هم چپیده‌ایم پشت رنو پنج. صندلی جلو خالی می‌شود و رنو جلوی مرد مسن بلند‌قامتی ترمز می‌زند، و مرد، بعد از این که می‌پرسد جا می‌شوم؟، خودش را جمع و جور می‌کند و توی صندلی جلویی می‌چپد. راننده جوری دنده را جا می‌زند که انگار رنو کلاچ نداشته باشد. توی ترافیک گیر افتاده‌ایم و سعی می‌کند رنوی جمع و جور اش را به جای خر از این ور و آن ور رد کند و به جای پل از ترافیک بگذراند. که بین دو خودروی جلویی دعوا می‌شود. یکی پیکان قراضه ای است که سپر اش افتاده و دیگری سمندی که رنگ و روی اش رفته. راننده ی سمند پیاده می‌شود و پیکان را به لگد می‌گیرد. بعد، سوار می‌شود و باز جلوتر می‌روند و دوشادوش هم در ترافیک می‌ایستند و به دعوای لفظی ادامه می‌دهند.

راننده و مسافر صندلی جلو، که تازه در صندلی جاگیر شده، با هم حرف می‌زنند. راننده از اعصاب نداشتن مردم می‌گوید و این که امروز در ترافیک با راننده ی تاکسی دیگری مدتی چشم در چشم شده‌اند و او گفته "چی اه، می‌خوای منُ بخوری؟"، و او به جای پرخاش با ملاطفت و مهربانی حال اش را پرسیده و خسته نباشید گفته _بالاخره اعصاب همه ی مردم خُرد است دیگر. مسافر هم، در تأیید خرابی اوضاع و خُرد بودن اعصاب‌ها، از برنامه ی هشت و سی می‌گوید _که برنامه ی خوبی است_ و گزارشی که امشب داشته از تخت‌های بیمارستانی که شبی سیصد هزار تومن است، و بعد دعای هر دو که با این اوضاع و احوال خدا کسی را گرفتار دوا و درمان نکند، که از کجا بیاورد هزینه اش را بدهد؟

*

راننده ی بعدی دارد با تلفن حرف می‌زند که سوار ام می‌کند. "نه، من الان توان اشُ ندارم. همه ی سرمایه ام رو رو زمین گذاشتم. فعلاً این وضع همه ی حواس ام رو گرفته، با این وضع نمی‌تونم." تلفن اش که تمام می‌شود بی‌مقدمه می‌گوید "می‌دونید اگه من دوباره شروع می‌کردم چی می‌خوندم؟" بدون این که جواب بدهم، دو سه گزینه ی محتمل اولیه را، تا جواب دادن اش، بررسی می‌کنم. معماری یا عمران، برای ساخت و ساز ملک و مسکن؟ پزشکی یا مهندسی، که پول خوبی داشته باشد، و مجبور نباشد به عنوان شغل دوم مسافرکشی کند؟ یا رشته ای که راحت بتوان در آن پذیرش گرفت، یا بازار کار خوبی داشته باشد، و رفت؟ یا ...

"روان‌پزشکی می خوندم." می‌خندم. "جدی می‌گم. می‌دونین چند سال دیگه چه قدر کار و بار اش می‌گیره؟" طبیعتاً فقط تأیید می‌کنم. "تازه ما که قدیمی ایم و می‌تونیم خودمون رو کنترل کنیم، این طوری ایم، چه برسه به این جوونا." و در توضیح جوان‌ها ادامه می‌دهد که: "صبح ساعت 6 که بچه خواب اه می‌ریم بیرون، ساعت 11 که خوابیده بر می‌گردیم، انتظار داریم امام‌زاده هم تربیت کنیم تو این مملکت". رسیده‌ام. پانصدی را می‌گیرم طرف اش. نمی‌گیرد. می‌گویم "امیدوار ام کار ات راه بیافته" و پیاده می‌شوم.

.

Sunday، March 08، 2009

ملال و انقلاب

.
روایت «پرنده‌ی من» را، از ملالِ زندگیِ زناشویی و شوقِ سفر، بیش‌تر از «جاده‌ی انقلابی» دوست داشتم.
.

Sunday، March 01، 2009

ما پنج نفر بودیم

.

«یکی جلو می‌رفت، یه طناب سفید پشت سر اش می‌انداخت، که یعنی از رو این بیاید. جلومونُ می‌دیدیم که یکی این ور، یکی اون ور، می‌گه پت، می‌ره رو هوا... وحشت بود.

کورش چاق بود. به اش گفتم مواظب باش. پاشُ از رو طناب گذاشت اون ور... خدا بیامرزد اش.

ما پنج نفر بودیم. از دبستان تو نازی‌آباد با هم بودیم. چه جوونایی، باسواد، خوش‌خط، خوش‌نقاشی، ورزش‌کار،... فقط من موندم.

شب قبل اش رودخونه فقط پا ات رو خیس می‌کرد. این هم از معجزات بود. شب عملیات بارون زد، دونه ای این قد. هر کی رفت اون ور رودخونه یا شهید شد، یا آب برد اش، یا اسیر شد. من بی‌سیم رو دوش ام بود، گفتن خیس می‌شه، نرفتم. خسرو پاش تیر خورده بود اون ور. دست تکون دادیم برا هم، اومد شنا کنه بیاد این ور، نتونست. آب برد اش. بیست و چهار ساعت بعد پایین رودخونه گرفتن اش، باد کرده بود شده بود این قد... آی خسرو، روح ات شاد.

خانواده‌هاشون هر وقت منُ می‌دیدن، از حال می‌رفتن. دیگه نمی‌رفتم، پیغام دادم فکر نکنن بی‌معرفت ام...»

*

.

یک‌ریز حرف زدن، از توانایی‌های ویژه ای است که خداوند به اعضای این صنف داده. این بار، وقت اصلاح، حرف‌های اش می‌کشد به خاطرات سال‌های سربازی اش، که اوایل جنگ بوده. (به تجربه، باید بیست-سی درصدی خطای اغراق را برای قبولِ معقول حرف‌های اش لحاظ کنی.)

می‌گوید بعد از آموزشی راست فرستاده‌اند شان خط مقدم، و روز اول که نگهبانی می‌داده منوّر را که دیده عرق می‌ریخته و گمان می‌کرده امام زمان ظهور کرده. به اضافه ی چند داستان دیگر از خلبانِ کوتاه‌قد خپل ای که دو ساعت و نیم بعد از زدنِ هواپیمای اش به زمین رسیده و او، با ریش بلندی که آن موقع داشته، توانسته زنده از زیر مشت و لگد بیرون اش بکِشد؛ از اسیر عراقی ای که به امام ناسزا می‌گفته و کلت ای که به پسِ گردن اش شلیک می‌کند و روی زمین اش می‌اندازد _بالاخره، اول جنگ بوده_؛ از چهره ی نیم ترکش خورده ی کشته ای عراقی که چه زیبا بوده و در آن گرما حتی یک مگس روی اش ننشسته بوده و او فکر کرده لابد از خاندان نبوت است با این که عراقی است، و خاک اش کرده؛ از گشنگی‌ها و تشنگی‌ها و صبحانه‌های کامل و وکیوم شده ای که در سنگرهای عراقی می‌خورده اند؛ تا دوربین ای که غنیمت گرفته بوده و دوست ای که خواسته اش و او با اکراه داده و آن دوست چند متری آن‌طرف‌تر خمپاره خورده، و این که اگر نمی‌داد تا ابد عذاب وجدان داشت.

*

.

به تجربه، به فرم‌های جاافتاده ای در روایت و لحن رسیده. خاطره‌گویی اش چیزی بیش‌تر از خاطره ی صِرف است و در بخش‌هایی با داستان‌های خوب و خوش‌استیل جنگ برابری می‌کند و تنه به داستان‌نویسی و هنر می‌زند. بالاخره، کار نیکو کردن از پر کردن است، و در "پُر گفتن" شاید تنها یکی دو صنف دیگر با این‌ها برابری کنند.

.

Sunday، February 15، 2009

Will to will

.
خواهم که بخواهم.
.
.
.
.
.

بیت:
«مرد را در زندگی باید سه ویل:
ویل تو پاور، ویل تو لیو، اند، ویل تو ویل.»
.

Monday، February 09، 2009



.

کدام­ یک بیش­تر است؟

معنا یی که ظلم و استبداد به زندگی می­دهد، یا معنا یی که از آن می­گیرد؟

.

Friday، January 09، 2009

کُشتن دوباره ی کُشته ها

در این زمانه، سخت است کاری کنی که ملتی هیچ واکنش خودجوش مردمی ای در برابر سیاست های آمریکا یا سبعیت های اسرائیل از خود نشان ندهد. (اگر تصاویر خنده دار کسانی که چند متر قبل از فیلمبرداری سربندها و کاورها را تحویل گرفته اند حرکت خودجوش مردمی به حساب نیاوری) این مهم، به مددِ نظامی ایدئولوژیک، که از تقابل با این دو دولت برای خود هویت و مشروعیت ساخته، و گاهی می کوشد مشکلات و ناکامی های درونی اش را با توسل به این تقابل بیرونی بپوشاند، میسر شده است. (به این معنا، همان قدر که اپوزوسیونِ این نظام چشم به خارج دارند و قائم به خود نیستند خودِ نظام هم، به شکلی معکوس، قائم به بیرون است.)

.

این میان اما، هر دو سو در حالِ کُشتن اند. اگر آن یکی از آن سو جسم را می کُشد، این یکی از این سو در کارِ کُشتن معنوی است: جسم ات را که می کُشند خودت از بین می روی، اما می توان نام ات را و یاد ات را و آرمان ات را هم کشت. می توان مقابله با و نفرت از آن که کشته است ات را هم کشت. می توان کشته شدن ات را "بی معنا" کرد، چیزی که کمتر از کشتن ات نیست. و این وقتی است که از کشته ها و کشته شدن شان ابزاری بسازی برای توجیه و تحمیل آن چه دیگران قبول اش ندارند یا به آن اعتراض دارند: ما تنها حکومت مستقل و ضد آمریکا و اسرائیل خاورمیانه هستیم، پس بر حق ایم؛ ما بر حق ایم، پس وضع اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و روابط خارجی خوب است ("چه طور حرمت خون شهدا را می شکنید، و هم صدا با دشمنان سیاه نمایی می کنید؟")، و آزادی بیان و دموکراسی و حقوق بشر چیز مهمل و پرتی است ("مدعیان دروغین حقوق بشر و دموکراسی را ببینید، آن وقت شما از حقوق بشر و مبارزه با استبداد دم می زنید؟").

در سوی دیگر ماجرا هم استدلال، آگاهانه یا ناخودآگاه، تلویحا یا به تصریح، از سویی دیگر پی گرفته می شود: وضع اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و روابط خارجی تحمل ناپذیر است، و چنین حکومت ایدئولوژیکِ نامشروع و نامقبولی از بنیاد در تضاد با آزادی بیان و دموکراسی و حقوق بشر است، و می کوشد از وقایعی این چنین استفاده کند و ضعف های درونی خود را به بیرون افکند، پس آرمان هایی که برای توجیه و تحمیل خود به آن ها می آویزد هم قابل قبول نیست.

.

با این نگاه، شاید عجیب و بی معنا نباشد مقارنه ای که این روزها اتفاق می افتد (افتاد): شهدای جنگی که، پس از باقی دانشگاه ها، این بار در دانشگاه تهران به خاک شان می سپارند. اگر دانشگاه ها را، که از معدود نهال های نهادهای مدرن در این خاک هستند، نشد با حوزه، که نمادِ درختان تناور و ریشه دار نهادهای سنتی در این سرزمین اند، گره زد و وحدت داد تا لکه ی ننگ استقلال رای و اندیشه ی انتقادی و عمل اعتراضی از بین برود، این بار می کوشیم با نمادِ ایدئولوژی انقلاب و جنگ، که شهادت در راه نظام اسلامی است، همه را با هم و در نظام ایدئولوژیک حل و منحل کنیم.

و با این کار، از شهیدی که در "دفاع" مقدس، در برابر تجاوز دشمنان و در راه دفاع از امنیت سرزمین و مردمان اش، جان داده است نماد "تهاجم"ی مقدس بسازیم که اکنون با هدف اسلامیزه کردن و انقلابیزه کردن (در واقع انقلاب اسلامیزه کردن) فضاهای عمومی و دانشگاه ها انجام می شود، تا در زمان بحران مشروعیت به کار تحکیم پایه های حکومت بیاید. همان طور که از هر کودک فلسطینی که در غزه بر خاک می افتد نمادی می آفرینیم برای توجیه حقیقت و حقانیت خود؛ توجیه حقانیتی که همزمان به بستن روزنامه و برخورد با حرکت های مدنی و اعتراضی و نفی حقوق بشر و دموکراسی می انجامد.

.

تا دست آخر تو بمانی و این سوال که: آن که جسم فرزندان این خاک را بر زمین انداخت و موشک هایی که مردم غزه را هدف گرفت بیشتر می کُشد شان، یا آن که در راه منافع اقتصادی، و سیاسی، و در بهترین حالت ایدئولوژیک اش، نه به جسم آن ها رحم می کند و نه به نام شان، و در راه مشروعیت و مقبولیت از دست رفته اش از آن ها (سوء)استفاده می کند و با خرج کردن شان کشته شدن شان را بی معنا می کند؟

*

برای تحقیق در باره ی یکی از شهدای انقلاب، پیش معاون یکی از وزرا رفته بودیم، که از قضا نسبت نزدیکی هم با مدیر مسئول یکی از روزنامه های سابقاً عصر داشت. اول از مصاحبه امتناع می کرد، و دلایل سیاسی و اعتقادی ای برای امتناع اش می آورد: پای نامه مان، که منشی اش برای اش برده بود، نوشته بود امیدوار ام شهید را دوباره شهید نکنید. آن موقع تعجب کردیم و خندیدیم، حالا اما می شود نامه را به او برگرداند، به امید آن که به دست ایشان برساند، و پایین اش نوشت کاش شهدای جنگ و غزه را دوباره شهید نمی کردید.

.

Monday، January 05، 2009

بچه های اش نمی دانند چه کار کنند و سراغ پدر می آیند. پدر می رود و قدری راهنمایی می کند و بعد، مثل این که به کسی اتکا کند، می فرستد بروم سراغ شوهر عمه ای که به او عمو می گوییم. پیرمردی قدیمی و جاافتاده است و محل رجوع و اتکای کوچکترها در این مواقع. خانه که می رسیم، پدر رفته است سرِ میدان بدهد پارچه بنویسند. از این پارچه هایی که فقط جای اسم را خالی می گذارند و باقی کلیشه است، تا بی اهمیتی و کلیشه ای بودنِ مرگ ات را بیشتر نشان دهد.

زیر پارچه دنبال اسم اش می گردم که نیست. نوشته است از طرف اهالی میدان چندم. اهالی ای که دیگر نیستند. معماری میدان گونه ی این قسمت از شهر طراحی هوشمندانه ای بود که حس همسایگی و هم محلگی را تقویت می کرد. دست کم قدیمی های این جا چنین بودند و زندگی جمعی بیشتری داشتند؛ قدیمی هایی که، مثل آدم ها و خاطراتِ کودکی ها، روز به روز کمتر و کم رنگ تر می شوند.

*

او یکی از همان ها بود، با مشتی خاطره، که با خود برد. از او و عصا و سبیل های بلند سفیدش می ترسیدیم، وقتی کوچک بودیم، چون نمادِ محافظت از چمن های میدان بود، وقتی فوتبال بازی می کردیم. با دقت و مراقبت به آبیاری چمن و درخت ها نظاره می کرد، و تا از میانِ میدان گم می شد بچه ها بودند که از آسفالت به درون چمن می دویدند. یک بار، برادر ناخواسته توپی را شوتیده بود و به او خورده بود و تا مدت ها تاوان اش را با خشم و غضب در برخورد می دادیم، و بیشتر می ترسیدیم.

بزرگتر که شدیم پیرمرد فرتوتی شده بود که به سختی تا سرِ میدان برای خریدهای اش می رفت. عصای اش را آرام می زد و کُند و سخت هیکل نحیف اش را روی پاهای لاغر و لرزان اش می کشید. می دیدیم اش، برای کمک به سوی اش می رفتیم. گاهی قبول می کرد، و اغلب اوقات تنها تشکر می کرد. دست که می دادیم، باید دست مان را مطابق دستِ استخوانی و پرانتزی اش، که مثل پاهای اش شده بودند، می گرفتیم. دوست اش داشتیم، خاصه که مادر نگرانِ تنها ماندن شان در محل بود (شاید این که بچه های اش به توده ای بودن مشهور بودند در انزوای شان نقش داشت) و سفارش شان را می کرد.

در آن مراسم، صندلی ای گذاشته بود سرِ مجلس، و می گریست. می گفت چرا باید منِ پیر بمانم و او برود. (خاطرات سخت جان ترین بخش وجود بشر اند. هزاری هم که فکر کنی جلادِ ذهنِ منطقی ات یک به یک کاویده و گردن زده و خنثای شان کرده، آن روز که باید، یا نباید، از زیر خروارها آوار سر بر می آورند و بی هیچ غباری، رو در روی ات قد علم می کنند و خنجر ات می زنند. لعنت به حافظه: هیچ چیز از بین نمی رود، تنها چند صباحی در نهانخانه ی خاطر پنهان می شود.) این اواخر، زمین گیر شده بود. خواسته بود مرگ عاجل اش را به دعا بخواهند.

*

چند نفری بیشتر نیستند. خلوتی میدان این وقت ها صد برابر می شود. زیر تابوت را می گیریم و تا آمبولانس می بریم. یک دست را زیر برانکارد می گیرم و دست دیگر را روی شانه ی پسر اش، که می لرزد، می گذارم. زمین که می گذارند اش، حجم جسم کوچک اش زیر کاور به چشم می آید. پاها از روی کاور پیدا است که هم چو چوبی نازک شده اند. صدا باز ادامه می دهد: ما لابن آدم و الفخر؟

*

پارچه را که سر درِ خانه شان می زنیم، گرد و خاک و خاشاک را از سر و شانه ی پدر می گیرم. اغلب حواس جمع و نگاه دقیقی ندارم. حالا، موهای پدر را می بینم که سیاه های اش به شماره افتاده. همین طور که تصویرِ جدیدِ سپیدی موها را جذب و هضم می کنم، به سال های بعد می روم و خود را با موهای سپیدی این چنین می بینم، و به شباهت ناگزیری فکر می کنم که روز به روز بیشتر می شود، و به این که، علیرغم آن همه تقلا و تقابل و انکار، چه قدر من اوی ام.

Monday، December 29، 2008

دو و نیم.

.

پیش می آید در جلسه ای باشی که، در حالی که انتظار چاره جویی برای وضع خراب و راکد علمی یا اقتصادی یا اجتماعی یا جز آن را داری، مسئولان حاضر را ببینی و بشنوی که از تمدن سازی و گام های بزرگ در عرصه ی جهانی می گویند. (مثلا تو به این فکر می کنی که افق چشم انداز در فلان حوزه چه قدر دور و دست نیافتنی است و چه می شود کرد که با میانبُرهایی عقب ماندگی ها را بیشتر جبران کرد، اما می شنوی که طرف مقابل ات، با مفروض گرفتن تحقق چشم انداز در افق زمانی گفته شده، از طرح هایی بلندتر برای پنجاه سال آینده، برای تمدن اسلامی شکل گرفته به مرجعیت ایران، حرف می زند.)

تا جایی می توان سعی کرد این "دوری از واقعیت و بلند پروازی" ها را تحمل و توجیه کرد: 1) این که منطق موقعیت توی منتقدی که کنار گود نشسته ای و فقط کاستی ها را می بینی و سلباً اظهار نظر می کنی با آن که وسطِ گود است و سازندگی ها را می بیند و مجبور است ایجابی عمل کند فرق می کند؛ 2) این که هر چه در سلسله مراتب قدرت مطلقه بالاتر می نشینی، به واسطه ی اطرافیانی که دوره ات کرده اند و تنها خبرهای خوشایند طرح ها و آمال ات را از فیلتر خود می گذرانند، خبرهایی که می شنوی و تصویری که از دنیا می بینی کانالیزه تر و غیرواقعی تر می شود*؛ 3) این که عوامل ساختاری ای مثل اقتصاد متمرکز دولتی و پول نفت، که مسئولان را مستقل از پاسخ گویی و نهادها را بی نیاز از رقابت می کند، (به خصوص در زمان افزایش قیمت) به حاکمان اجازه ی بلندپروازی در پیشبرد طرح های خیالی و آسمانی شان را می دهد، بی آن که نیازی باشد این حرف ها و خیال ها روی زمین واقعیت بیاید و قیدهای واقعی اش معلوم شود و به محک تجربه ی مدیریتی، در شرایط منابع محدود، بخورد؛ 4) این که، باز به دلایل ساختاریِ اداری، و بعضاً فرهنگی، و البته اقتصادی، همان مسئولان رده های پایین تری که معقول تر می اندیشند و عقب ماندگی ها و واقعیت ها را می فهمند وقت حضور در جلسه ها یا محافل عمومی مجبور اند همان حرف های شعاری را بزنند و تأیید کنند، و با این کار بی اطلاعی و دوری از فضای واقعی مسئولان رده های بالاتر را، که امری شایع و طبیعی است، تشدید و تثبیت کنند؛ و چیزهای دیگری از این دست.

اما وقت هایی هم هست که بی تحمل می شوی و ناتوان از توجیه: اگر در ترافیک شهری اخبار تکراری رادیو پیام را، که با تفاوت های اندکی می توان از باقی بخش های خبری هم شنید، چندین و چند باره می شنوی، ترافیک دیگری از هم نوع بوروکراتیک در کار است که مجبور ات می کند بنشینی و برای گذرانِ وقت کیهان و اطلاعات و ایران بخوانی، و از فضای گلخانه ای اینترنت دور و وسطِ واقعیت های اجتماعی پرت شوی، و به نوشته هایی از این دست، حتی شده با تأخیر، برسی.

نویسنده، پس از مقدمه چینی تاریخی و نظری برای افول نظام های مختلف، تصویرهای مختلفی از پیشرفت های ایران را که این روزها عرضه می شود در قسمت پایانی یک جا جمع کرده است، و از این جهت، مستقل از این که نویسنده خود به آن ها معتقد است یا این که مقاله سفارشی است، خواندنی است:

.

«... همزمان با اين وقايع در نظام اقتصادى و سياسى جهان شاهد ظهور و اوج گيرى قدرت برخى كشورهاى جهان سوم از جمله كشور ايران هستيم كه به تدريج در طول چند دهه اخير جايگاه خود را در نظام اقتصاد بين الملل و نظام سياسى جهان باز نموده اند. به نظر مى رسد دنيا شاهد يك چرخش قدرت و دگرگونى سياسى اقتصادى به ضرر قدرت هاى قديمى و روبه اضمحلال نظام سرمايه دارى غرب و به نفع قدرت هاى روبه رشد جديد است و نظام اقتصادى سياسى بين المللى در آستانه يك تحول اساسى است. با پيروزى انقلاب اسلامى، نظام جمهورى اسلامى ايران در سه دهه قبل شكل گرفت و به تدريج و على رغم تحميل ۸ سال جنگ و حدود سه دهه تحريم اقتصادى از سوى ابرقدرت هاى استثمارگر، كشور ايران در حال حاضر به يك قدرت اقتصادى و سياسى بين المللى تبديل شده است. در شرايطى كه ركود اقتصادى در تمامى ابعاد آن جهان سرمايه دارى را در بر گرفته و رشد اقتصادى آنها صفر و يا منفى شده است، نرخ رشد اقتصادى ايران از ۷ درصد نيز فراتر رفته و ما شاهد روند روبه رشد و شكوفايى نسبى اقتصاد ايران در صحنه داخلى و بين المللى هستيم. حضور پرقدرت اقتصادى و سياسى ايران در قاره امريكاى مركزى و جنوبى كه زمانى حياط خلوت ايالات متحده امريكا محسوب مى گرديد، درخواست و حضور مشتاقانه هيأت هاى بلندپايه اقتصادى سياسى كشورهاى مختلف از آسيا، آفريقا، امريكاى لاتين، خاورميانه و حتى شركت هاى بزرگ اروپايى در ايران براى مشاركت همه جانبه اقتصادى، توسعه بى سابقه صادرات غيرنفتى و صدور خدمات فنى مهندسى به اقصى نقاط جهان، گسترش فناورى هاى صلح آميز هسته اى، دانش بيوتكنولوژى، صنايع هوافضا و ساير پيشرفت هاى صنعتى، علمى و فنى بى نظير توسط متخصصان داخلى نشان از روند روبه رشد قدرت اقتصادى و سياسى جمهورى اسلامى ايران دارد. همچنين توافق اخير كشورهاى صادركننده گاز براى ايجاد اوپك گازى كه با ابتكار عمل ايران صورت گرفته سبب مى گردد كه نبض انرژى دنيا، به عنوان موتور رشد و توسعه اقتصادى، در اختيار كشورهاى عضو اوپك گازى قرار گيرد كه ايران به دليل داشتن حداقل ۱۶ درصد ذخاير گاز جهان از مهمترين اعضاى آن به شمار مى رود. حضور پرقدرت ناوهاى جنگى ايران براى مقابله با دزدان دريايى و حفاظت از خطوط كشتيرانى بين المللى براى حفظ جريان تجارت جهانى كه براى اولين بار در چند صد سال اخير صورت مى گيرد و نيز درخواست برخى قدرت هاى غربى براى استفاده از تجربه حفاظت فرودگاهى و هواپيمايى ايران نشان ديگرى از قدرت روبه رشد جمهورى اسلامى ايران دارد. در چنين شرايطى كه نظام اقتصادى سياسى دنيا در حال دگرگونى و چرخش به نفع كشورهاى جهان سوم و بخصوص ايران است مسئوليت دولتمردان نظام جمهورى اسلامى بيش از پيش سنگين است و بايد روند مديريت امور اقتصادى و سياسى به گونه اى تدبير و سازماندهى شود كه كشور ايران آمادگى كامل جهت ايفاى نقش مهم و تاريخى خود به عنوان يك قدرت بزرگ بين المللى در عرصه جهانى را بيش از گذشته داشته باشد.»

.

.

* البته عوامل دیگری هم تصویرها را غیرواقعی می کند، که تکرارشان تکرار مکررات است، از جمله این که ذهنیت پیشاعلمی شنیده ها و دیده های شخصی و محدود را جایگزین آمار و داده های عمومی در برنامه ریزی و عمل کند، یا اخلاق نزدیک-بین و ذهنیت کوته-نگر پاداش های کوتاه مدت و ملموسی که از رفتارهای با بُرد محدود (زمانی و مکانی) می گیرد را جایگزین رفتارهای با بُرد بیشتری کند که آثار و تبعات فراگیرتر دارد اما مثل دیدنِ خوشحالی لحظه ای یک دختربچه یا پیرمرد به عامل اخلاقی لذت نمی دهد، یا ...

.

Saturday، December 20، 2008

دو.

.

در حالت عادی هم مقاومت غیرممکن است. وقتی چشم ات می افتد به بچه ای که بند نمی شود و بازیگوشانه این ور و آن ور را نگاه می کند و پی بهانه ای برای شیطنت می گردد، یا کودک هنوز ناتوان ای که سرش را روی دوش پدر یا مادر گذاشته و فقط مستقیم را نگاه می کند. صورت ات در هم می ریزد، زبان تا محل چشیدن ذائقه ی مُرّه بیرون می آید، دست ها روی هم و روی دماغ علم می شوند و به این ور و آن ور حرکت می کنند. تا نزدیکان و بستگان بر گردند ببینند چه چیز بچه را متعجب یا کودک را خندان یا گریان کرده همه چیز تمام می شود.

چه برسد به چنین حالت غیر عادیِ در مرزِ جنونی (که شاید تنها به کار عشاق جوان، که از معدود سوارانِ خودروهای غیر تک سرنشین اند، بیاید): مدت ها است در ترافیک مانده ای و تاریخ موسیقی را دو سه بار دوره کرده ای و رادیو پیام هم با تقریب خوبی تنها تکرار می کند که مسیرها بسته است و آرامش تان را حفظ کنید. این همه ماشینی که دوره ات کرده اند هم احتمال برخورد با بچه ها را بالا می برد.

ممکن است حتی از فرط خستگی و جنون به این فکر بیافتی که بیایی و جواب سوال های کانتی را، در ترافیک و بچه گانه، بدهی: "چه چیز"، در این ترافیک، "می توانم بدانم"؟ دانستن هر چه ممکن باشد دانستن زمان گشایش ترافیک گویا از محدوده ی خرد نظری بیرون است و در حوزه ی متافیزیک است. "به چه می توانم"، در ترافیک، "امید داشته باشم"؟ احتمالا بچه ها. "چه باید"، در ترافیک، "بکنم"؟ آموزش بچه ها برای فردای بدون ترافیک؟ طبعا نه: ادا در آوردن در ترافیک برای بچه ها.

خانه که رسیدی هم، برای تکمیلِ موزیکالِ جنون و یافتن همدل و همزبان، می توانی ژیژی بگذاری و ببینی، یا دست کم این را بشنوی، که:

Each time I see a little girl

Of five or six or seven

I can't resist a joyous urge

To smile and say:

Thank heaven for little girls

for little girls get bigger every day!

Thank heaven for little girls

they grow up in the most delightful way!

Those little eyes so helpless and appealing

One day will flash and send you crashin' thru the ceilin'

Thank heaven for little girls

thank heaven for them all,

no matter where no matter who

for without them, what would little boys do?

Thank heaven... thank heaven...

Thank heaven for little girls!

*

حالا که به موسیقی فیلم رسید، کار دیگری هم می توانی در این ترافیک بکنی: می توانی این اجرای گروه فاگز را، که کوئن ها در این فیلم اخیرشان روی تیتراژ پایانی گذاشته اند بگذاری و، به یاد همه ی اعضای انجمنِ سی آی اِی مَن های شریفِ بدونِ مرز، در هر کجای دنیا و در هر لباسی، لاینقطع گوش کنی:

Who can kill a general in his bed?

Overthrow dictators if they’re red?

...